نگاهم به آسمان خیره مانده و شب همچنان یاقوتهای سفیدش را به رخ زمین میکشد . هر دم
ستاره ای چشمک میزند به چشمان خمار من و من دل در سودایی دیگر اسیر سیاهی اسمان
مانده ام . بزرگراه اسمان هردمش آمدی دارد وشدی .. میریزند یاقوتهای خسته و میرویند
مرواریدهای تازه بر چینهای دامن آسمان .چه شبی شده این شب یلدایی ..چه نرگس فام میزند
لبخندهای ستارگان دور دست ..بوی یاسهای باغچه ی اسمان همه ی فضا را گرفته و رزها روی
عرض اندام ندارند ... شکوفه ای فریاد بودن سر میدهد در اسمانی ترین شب دنیا ...لبخندی گل
میدهد بر لبان اسمان خسته و ستاره ای متولد میشود برای بودن .... بوسه ای میچیند ماه بدر از
لبان ارغوانی ستاره .. وباز هم شب به راه خود ادامه میدهد . ومن همچنان خیره و خمار ماند ه ام
در کنار بیدهای مجنون حیاط زندگی ... ماه بوسه باران میکند روی شکوفه را و حوض ماهی خانه
مان آینه ای میشود روایتگر یک راز ... خوش به حال ماهیها که ماه را در آغوش میکشند و خوش به
حال ماه که آینه وار زلالی حوض را خانه ی همیشگی خود کرده است ...
تولد یک ستاره مبارک ...