دخترک
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸  

 تقدیم به دخترکی که خانمی بود ..خانمی که هستیم بود  و  چه دیر دانستم


 دخترک سوار بر دوچرخه رکاب می‌زند در زمان
پیش می‌رود...
زمین را میفهمد
حس را و درد را
...
و زمان...می‌ایستد

دخترک می‌میرد و زمان می‌گذرد

....
و من...
به جا مانده‌ام
از دخترک
زمین
حس


و مانده‌ام
با دردی که آوارم می‌شود
و زمانی که در آن حیرانم



 
رجاله‌ها
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱  

در میان رجاله‌ها سرافکنده از مردی خویش نشسته‌ام.
نیک مرد اخلاق - مرد بارور شده از هرزه زن همسایه-
در سرم می‌گوید:
"چشمها را باید شست-
جور دیگر باید دید"



 
برزخ زمان
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤  

در برزخ زمان- کوزه در دست

 به تو می‌رسم

 که از دگر سویی
من الکن سنت-تو مسحور سرعت
واژه‌ها مخدوشند
و....
هر سه می‌شکنیم
بی ‌آنکه مقصر باشیم



 
تک درخت افرا
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠  

تک درخت افرا به سفر اندیشید.
و دلش سخت شکست


بر حذر باش

ذغال مغرور جز به سوزاندن نمی اندیشد.



 
سرگردان
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳  

سوار بر خودرو خویش پرسه می‌زنم
به سنگ چخماق می اندیشم
و آتشی که چه خوشبخت بودیم اگر می‌بود


سرگردانم ...

میان گذشته و حال ...

حال و ...

 آینده