دلم تنگ است
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥  

دلم تنگ است،

برای دخترک آرزوهایم که بر باد رفت.

 

و برای پسرک بازیگوش سیه چرده کوچه پس کوچه‌های ذهنم

که له له می‌زد برای یک دست بازی و کرکری‌هایش

 

دلم تنگ است برای شبهای پر ستاره کویر،

وقتی از پشت بام خانه بی‌بی

در اوج رخوت سردی لحاف به آن می‌نگریستم

و پرنور ترین ستاره‌اش را به نام دخترکی می‌خواندم که در ایستگاه اتوبوس دل می‌برد

و من

اولین شب بلوغم را در آغوش خیال او به صبح رساندم

و

چقدر بزرگ شده بودم، پس از آن شب.

 

 دلم تنگ است برای آن مطلقه خمار تشنه آب جادو که جای دندانش هنوز درد دارد

 

و برای مردی‌ام

که در اتاق خوابش به ‌جا ماند.

 



 
بهت
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩  

همیشه ترسیده‌ام

                       از نگاهی که ویرانم کند

همیشه گریخته‌ام

                    از تن تشنه هوسی خیس

و ... همیشه مانده ‌ام

                     در منجلاب ویران کننده اندامی هوس‌آلود

و باز خیسم ،

 خیس از همبستری با زنی  

                                   که بارها فرزند حرامزاده‌اش را در وجودم سقط کرده ام

....

و چه دردی دارد،

             هر بار بیش از پیش

 

  چه حماقتیست، خراب لحظه‌ای هوس شدن

 

و چه بهتی دارد

     آنگاه  که بدانی ...

                    همیشه مفعول بوده‌ای، فاعل!

 



 
عشق‌بازی
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱  

به دیدارت آمده‌ام

گامهایم بلند و سریع

چشمهایم می‌پاید اطراف را

نکند نامحرمی ببیند ما را و عشق‌بازیمان را

به تو می‌رسم نگار من - زیبای خفته

دست و دلم می‌لرزد

نفسم به شماره می‌افتد

دستت را می جویم تا قرارم باشد – چنانکه بود سالیان دراز

چشمت، که آتشم زند  - چنانکه زد ، هر روز دیدار

و

گیسوانت، که تیرگی شبهایم را به شانه شبکورش بخشد

اما ...

امروز روز ششم هفته است

......

گویا خدا هم کنار تو زیر این سنگ سیاه خفته



 
راهها
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤  

تمام وجودم می‌لرزد

مثل روز محشر - هر ذره‌ام در راهیست

نفرین 

 بر این

راههای حرامیزده بی پایان