دلم تنگ است،
برای دخترک آرزوهایم که بر باد رفت.
و برای پسرک بازیگوش سیه چرده کوچه پس کوچههای ذهنم
که له له میزد برای یک دست بازی و کرکریهایش
دلم تنگ است برای شبهای پر ستاره کویر،
وقتی از پشت بام خانه بیبی
در اوج رخوت سردی لحاف به آن مینگریستم
و پرنور ترین ستارهاش را به نام دخترکی میخواندم که در ایستگاه اتوبوس دل میبرد
و من
اولین شب بلوغم را در آغوش خیال او به صبح رساندم
و
چقدر بزرگ شده بودم، پس از آن شب.
دلم تنگ است برای آن مطلقه خمار تشنه آب جادو که جای دندانش هنوز درد دارد
و برای مردیام
که در اتاق خوابش به جا ماند.