چه حسی داشت، دیدنش از دور
سترگ بود و مغرور و خیالانگیز
.......................
از دامنه اش که بالا میرفت
مسرور ،در خیال رویش بود
تا
تسخیرش کرد
دستمال عرق آلود را بر وی افکند
و
به پایین خزید
...........................
دیگر نه مغرور بود و نه خیال انگیز
...........................
و مرد
در پی هوسی دیگر از دامنه کوهی دیگر بالا میرفت.