روزگار
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸  

روزی

        به خاطر تو،

      روزی

                   به عشق تو

روزی

       از ترس تو

روزی

        در نفرت از تو

      و اکنون...

                          برای فرار از تو

وای از شب در حسرتت بودن

غریب روزگاریست. 

 



 
شک
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦  

به سلول گوشه ذهنم مشکوکم

من در حالم

             او در، گذشته است

نه ، شک چرا؟

شاید هم ....

بیچاره درگذشته است.



 
آغوش
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢  

دلم به حال دخترک باکره احساسم می‌سوزد

که خواهش امیالت به فاحشگیش کشاند

و به حال فاحشه‌ای که هیچ آغوشی حس شهوت‌زده‌اش را بر نمی‌انگیزد.

 ......

اما روزی بار خواهم داد

آنگاه که مردانگیم حجم یافته

 و در آن‌روز

..........تو میمانی و حرامزادگانی که از تبار شبند.