خواهش جهانی در رگهایم رخنه کرده.
آهای دختر همسایه!
کاش باکرگی! بهایش زندگی نبود،
تا گاه ِ تفسیر ِ جزء به جزء ِ اندامت،
بدانی،
آغوش ِ شاعر
با احساستر از واژگانش در وجود رخنه میکند.
ادب را از واژگانم دور میکنم ،
تا بیپروا، سینههایت را پ.س.تان بنامم
و حسم را شهوت،
بگذار دنیا بداند،
من بیگذر از شهوت ِ پ.س.تانهایت به بلوغ نخواهم رسید.
بالغ ِ بیادب بنامم،
من از واژه "ناقص" بیزارم،
حتی اگر با همآغوشی ِ "ادب" دلربایی کند!