کلاغ‌ها ، مترسک‌ها
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧  

بزرگ می‌شویم همپای نهالهای باغ همسایه

            و کوچک می‌شود قلبهامان چون قداست پدرانمان


مدفون شده بر برجهای بلند

            شب هنگام جفتهامان چون کلاغهای دخمه های اجدادی

                         چشمهامان را می‌درند

                                     و صبح

                                            بر نعشهامان مرثیه می‌خوانند


در مرثیه‌هاشان عشق را می‌ستایند و بر کلاغ نفرین می‌کنند

         آنگاه مترسکی می‌سازند

              مترسک خائن همبستر می‌شود شبهاشان را

و روز می‌ماند و توهم مترسکی

                                   که کلاغ چشمش را درید



 
"کور شوم اگر دروغ بگویم" بانو!
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧  

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:Tahoma; panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->

به: فروغ

 
<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
<!--[endif]-->

پشت دیوار حیاط خانه پدری

درون زمین بازی‌ای که از صبح تا شب

صدای بچه محلهایم نوید شادی می‌داد

حال، خانه‌ایست

که هر صبح

استاد رضا، قصاب محله، بره‌ای درونش سر می‌برد.

................................

 

 خانه محمود دوست شیطنتهای کودکیم

که در رویاهایم عاشقی می‌کردم خواهرش را،

 ویرا‌نه‌ایست.

محمود، هشتش گرو نه مانده و خواهرش نه‌ماهه است، مریم‌وار!

................................

 

 

سر ِ همین کوچه که سعید جوانِ خوش‌پوش محله

از سر ِ جوانی، دخترکان نجیب دیروز  را با لبخند بدرقه می‌کرد

حال، برجی‌ست

که درونش زنان امروز،‌قرار فردایشان را می‌گذارند!‌

و سعید که آرزویم بود روزی، او شوم

سالهاست با اولین قطرهء آخرین سرنگ، در هشتی ِ ویرانخانه محمود!!، خاک شده

................................

 

 

گفتی که "کسی می آید"

آری آمد،

 آمد و خوشیها را قسمت کرد، آمد و سهم همه را داد

و ما آنقدر مشغول خودمان بودیم که نه آمدنش را دیدیم و نه رفتنش

 

آری تو راست میگفتی که "کسی می آید"

 

تو خواب دیدی که می‌آید و ما در خواب بودیم که با باد رفت

 

و

 

"کور شوم اگر دروغ بگویم" بانو!