درونم زنیست،
که گاه دیدن اندام مردانهام،
سینههایش از شوق همآغوشی،
نوک می کند.
مردیست،
که گاه عریانی دخترک احساسم،
عاشق میشود.
پیریست،
که بر گذشته ویرانش،
حسرت میخورد.
و کودکیست،
که با پیر بدخلق سر سازگاری ندارد.
درونم بلواییست،
میان فصلها و نسلها !
و برونم مردیست،
که آغوش هیچ زنی ،
پیر شبزده احساسش را به پایکوبی کودکانه رهنمون نمیشود.