عشق‌بازی
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱  

به دیدارت آمده‌ام

گامهایم بلند و سریع

چشمهایم می‌پاید اطراف را

نکند نامحرمی ببیند ما را و عشق‌بازیمان را

به تو می‌رسم نگار من - زیبای خفته

دست و دلم می‌لرزد

نفسم به شماره می‌افتد

دستت را می جویم تا قرارم باشد – چنانکه بود سالیان دراز

چشمت، که آتشم زند  - چنانکه زد ، هر روز دیدار

و

گیسوانت، که تیرگی شبهایم را به شانه شبکورش بخشد

اما ...

امروز روز ششم هفته است

......

گویا خدا هم کنار تو زیر این سنگ سیاه خفته