به دیدارت آمدهام
گامهایم بلند و سریع
چشمهایم میپاید اطراف را
نکند نامحرمی ببیند ما را و عشقبازیمان را
به تو میرسم نگار من - زیبای خفته
دست و دلم میلرزد
نفسم به شماره میافتد
دستت را می جویم تا قرارم باشد – چنانکه بود سالیان دراز
چشمت، که آتشم زند - چنانکه زد ، هر روز دیدار
و
گیسوانت، که تیرگی شبهایم را به شانه شبکورش بخشد
اما ...
امروز روز ششم هفته است
......
گویا خدا هم کنار تو زیر این سنگ سیاه خفته