دلم تنگ است
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥  

دلم تنگ است،

برای دخترک آرزوهایم که بر باد رفت.

 

و برای پسرک بازیگوش سیه چرده کوچه پس کوچه‌های ذهنم

که له له می‌زد برای یک دست بازی و کرکری‌هایش

 

دلم تنگ است برای شبهای پر ستاره کویر،

وقتی از پشت بام خانه بی‌بی

در اوج رخوت سردی لحاف به آن می‌نگریستم

و پرنور ترین ستاره‌اش را به نام دخترکی می‌خواندم که در ایستگاه اتوبوس دل می‌برد

و من

اولین شب بلوغم را در آغوش خیال او به صبح رساندم

و

چقدر بزرگ شده بودم، پس از آن شب.

 

 دلم تنگ است برای آن مطلقه خمار تشنه آب جادو که جای دندانش هنوز درد دارد

 

و برای مردی‌ام

که در اتاق خوابش به ‌جا ماند.