به بالای سرش نگریست
نهالی سر خوش و شاد یافت
شیفته اش شد و به او آویخت
هر روز بیش از پیش
نهال اما میبالید و سر به آسمان میسایید
و او
میپیچید و بالا میرفت
نهال پلی بود میان او و آفتاب
...........
اندکی اندیشید
رشته محبت را محکم کرد تا نگسلد
و
نهال
خشکید
آفتاب ماند و او
...................
آخر هفته برگهای خشکیدهاش را باد میبرد.