اندیشه
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧  

به بالای سرش نگریست

نهالی سر خوش و شاد یافت

شیفته اش شد و به او آویخت

                                          هر روز بیش از پیش

نهال اما می‌بالید و سر به آسمان می‌سایید

و او

می‌پیچید و بالا می‌رفت

نهال پلی بود میان او  و‌ آفتاب

...........

اندکی اندیشید

                   رشته محبت را محکم کرد تا نگسلد

و

نهال

         خشکید

آفتاب ماند و او

...................

آخر هفته برگهای خشکیده‌اش را باد می‌برد.