رموزی هست که گویا من نمیدانم
جنونی هست که من در چنبرش هستم
نمیدانم چرا مادر همیشه رو به در دارد
نمی دانم چرا بابا بسی خون در جگر دارد
نمیدانم چرا هستی رخش زرد است و بیرنگ است
نمیدانم چرا شادی نگاهش سرد و در بند است
نمیدانم چرا دنیا زنی پر رنگ و نیرنگ است
نمیدانم چرا شعرم همیشه لنگ یک بند است
رموزی هست که گویا من نمیدانم
جنونی هست که من در چنبرش هستم