سلاخ و قربانی
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱  

اینجا همانم که باید باشم

           بر سر قله و همه زیر پاهایم

بر سر دستِ همه، هوو هوو کشان در حرکتم

وه چه شادم

...............

.....................

چون نیک می نگرم هوو هوو نیست که هی هی است

و بر عرش نمی‌برندم که روانه مسلخم

تا چشم بگشایم، چشمه ای ساخته‌اند  از گلویم

................

.......................

می‌اندیشم

              آن گوسفند چه گناهی داشت که بلاگردان اسماعیل شد؟

 همیشه سلاخ پیامبر نیست

اما هماره قربانی، گوسفندی‌است به وسعت گَله