بزرگ میشویم همپای نهالهای باغ همسایه
و کوچک میشود قلبهامان چون قداست پدرانمان
مدفون شده بر برجهای بلند
شب هنگام جفتهامان چون کلاغهای دخمه های اجدادی
چشمهامان را میدرند
و صبح
بر نعشهامان مرثیه میخوانند
در مرثیههاشان عشق را میستایند و بر کلاغ نفرین میکنند
آنگاه مترسکی میسازند
مترسک خائن همبستر میشود شبهاشان را
و روز میماند و توهم مترسکی
که کلاغ چشمش را درید