شرمندهام،
از احساسی که بیپروا از مرزها گریخت و سر برآورد،
و از شعر عاشقانهای که بوی کریه ِ ! جنسیت داد.
شرمندهام،
از بوسیدن بیشرمانهء اندام شرمگاهیات،
و از خوابی که عاشقانه، همخوابهمان کرد.
شرمندهام،
از قلک حقیر کودکیهایم،
که شکستنش، کفاف ِ خرید ِ شانه برای کمند گیسوانت را نداد،
و از قطره اشکی که پس از سالها از سر ِ درماندگی بر شانههایت چکید.
شرمندهام،
از خیسی افکارم،
لرزش صدایم،
و
رعشه اندامم.
و کنون،
شرمنده،
از چینهای پیشانیات،
هنگام لغزیدنِ نرگس شهلایت بر آخرین واژههای بیقوارهء احساسم.
شرمندهام ..........